rel="alternate" type="application/rss+xml" title="نون_نوشت" href="http://non-nevesht.persianblog.ir/rss.xml" />
بالاخره یک روز بعد از " آخرین غروب " ، بعد تمام شدن طولانی ترین شب تاریخ ، خورشید دوباره باز می گرددفرداهایی که مدام به " دیروز " تبدیل شدند ترس و تاریکی را به اولین برنامه های این مغز مریض تبدیل کردندترس از دست دادن آخرین فردایی که میزبان تنها فرصت جاودانگیست وتاریکی تلخی که بدترین عذاب برای ادامه راهیست که پایانش همان پایان دنیاست !
کاش می شد از این دردها با کسی سخن گفت و مدام آنها را در کوچه پس کوچه های این قلب یخ زده چال نکرد.کاش کسی بود که صدایش قفل این دیوار لعنتی را باز می کرد و معنی حٌزن این خانه ی خاکستری را می فهمید.کاش تنهایی بهترین انتخابی نبود که تمام عمر از داشتن ش لذت بردم و به آن وابسته شدم.کاش لااقل این آرزو های محال نمک به این زخم های کاری نمی پاشید و مغزم را با خودش تنها می گذاشت.راستش را بخواهی هنوز گاهی دنیا مرا محو تماشای زیبایی هایش می کند و مرا از خودم رها می سازد..هنوز هم تماشای آسمان و ستارگانش ...و آن احساس تلخ همیشگی هنگام تماشای دست نیافتنی ترین منظره ی عالم ذهنم را آرام می کند هنوز هم بوی نم باران و راه رفتن روی خیابان های خیس این شهر طعم بهترین..ها را به یادم می آورد ولی با تمام اینها باید این را قبول کرد که دنیا به دیدن می ارزید اما به بودن و ماندن نه ... ! حال...فقط یک لحـظه دنیا را بدون بودنش تصور کن فقط فکر این دنیا را بدون معجزه های ش بکن حتی از نوشـتـن ش هم اشــک در چـشـمــانم حلقه می زند بودن اوست که تمام تفـــکـــرات مبهم را توجـــیـــه می کند او را می توان دید می توان شنید می توان عطرش حس کرد..او زیباترین غروبیست که می توان کنار دریا تماشا کرد.او بهترین نـــــت موسیقی برای نواختن یک پیانوست..او یک دشت یاس سفید و طلایی ست که عطرش هوش از سر هر آدمی می برد..او ... او ... او ...همه چیز و همه جا اوست ...
ورق برگشت و کــار به جایی رسید که حالا فقط من مانده ام و او ...چه ساده لوحانه این جای قصه را نقطه ی آغــار آرامش می دانستم نه تنها جنگ تمام نشد که حالا من در جبهه ی مقابلم او را می بینم اما این بار فــرق می کند ... راه و رســــم این نبــــرد جور دیگری ست..اینــجا حریف ت چنان تو را از عـــــرش تا فرش بالا و پاییــن می کند ...تا از خودش به سوی خـــــودش فرار کنی در این جدال هرکه بیشتر باخت برنده شد..و حالا من در مـــقـــابل عظمت او فریاد می زنم و حــریف می طلبم تا زمانی که هرچه می خواهد را از من بگیرد و فقط خودش یرایم باقی بماند..تا روزی که زخـــــم هایش امـــــانم را ببرد و طــــــــاقت م را طاق کند..تا وقتی که در مقابلش از پا بیافتم و آخرین نفس هایم را در آغوشش بکشم..تو آخرش تــمــام من را می خـــواهی و من هم آخر تنها چیزی که می خواهم تو هستی
تا کجا ؟! تا کی ؟ با اینکه ترسیده ام اما اینبار خودم را برای نهایتهای این دنیا آماده کرده ام..برای تمام نداشتن ها برای تمام نبـــودن ها برای هر چــیزی که در حوزه ی قدرت توست !حتی اگر تــــعــــادل هـــمـیـــــشــــگی این زندگی دوباره روزهای خوب را با خودش بیاوردباز من چیز زیادی از این دنیا نمی خواهم...برای من یک منظره ی بارانی ، یک سمفونی آرام با عطر تند یک بوته ی یـــــاس کافی ست..حتی بهشت هم برای من همین ها نمی شود.ولی حالا که هستی حــــالا که باید برای داشتنت جـــنگـــید حالا که شرط اول جنون است من هم این جا تا آخرش دیوانه وار با تو در این جنگ هستم !
دوباره کم آوردم حضرتِ عشقِ مجسم
کم آوردم مولایِ عبد و بندگی
دارم می آیم به خاک بوس ت
حریم ِ هوایِتو هوایِ شفایِ بهشت و شفاعتِ جان
از اشتیاقِدیدارت روح م به حالِاحتضار
می دانی آقا؟ زمستانِ من و حضرتِ رضا
آن زار زار ِ کنار ِ پنجره ی فولاد
آن ایمانِ تکان دهنده ی دل به "خواستن ت از رضا به رضا"
"آخ آقا جان، حال م خراب ست حضرتِ سلطان
این دست هایِ لرزانِدستپاچه ی کوچک
از روزِ شنیدنِ خبر
هر روز در عطشِ لمس ِ ضریح ت می میرند
مرا بکشان تا پایِ ضریح ت
تا پایِ بین الحرمین ت
تا کوچه هایِ هوای ت
تا پس کوچه هایِ جان ت
می شوم خاکِ پایت آقا
برسان م به دستانِ شش گوشه ی ضریح
به عطر ِ سیب و تقلایِ بهشتِ اصیل
من قول می دهم
قول می دهم هر سحر به قامت ایستاده دستِ راست بر سینه گذاشته
تمام قد احترام ت کنم
به آهنگینِ نام ت در تمامتِ هر چه قافیه "حسین"
السلام علی الحسین
سلام بر تو آقایِ بهشتیان
که سینِ سبز ِسلام و سلامت از سینِ نام ِتو خاست به جهان
حفظ م کن تا پناهت مولا
دارم می آیم نوشیدنِ کربلات
"سی و پنج سال است که در کار کاغذ باطله هستم و این "قصهی عاشقانهی" من است".
آنها که این کتاب را پیشتر خواندهاند حتماً این جمله را که با اندک تفاوتی بارها در این کتاب تکرار میشود به یاد میآورند.
داستان؛ شرح پلیدیهای زمانه است به زیباترین و جذابترین شیوه و قلم! ترجیح میدهم زیاد دربارهاش ننویسم تا خودتان از لذت خواندنش بر خوردار شوید. "میلان کوندرا، هرابال را بهترین نویسندهی امروز چک میخواند... دیگران آثار هرابال را "... نوعی تاریخچهی غیررسمی روان تسخیرناپذیرملت چک، و از آن بالاتر، روان آدمیان در هر کجای جهان" ... قلمداد کردهاند" (از مقدمهی مترجم). من اینجا فقط به ذکر چند سطری از این کتاب اکتفا میکنم:
"در تاریک – روشن همه چیز زیباتر جلوه میکرد،همهی خیابانها و میدانها و مردمانی که در آنها گذر میکردند، و حتی خودم هم این حس را داشتم که زیباترم، جوان و زیبا، و دوست داشتم که در گذر از جلوی ویترین مغازهها برگردم و خودم را در شیشه نگاه کنم، و حتی وقتی که به پیشانی و کنار دهانم دست میکشیدم، چین و چروکها را احساس نمیکردم. بله، در تاریک-روشن، لحظههایی در زندگی روزمره فرا میرسد که به آن زیبا میگویند. در نوری که از آتش بخاری میتابید دخترک کولی از جا بر میخاست و راه که میرفت میدیدم که دور پیکرش که طرحی از طلا داشت، هالهای پیچیده است، مثل هالهای که دور تا دور پیکرهی ایگناسیوس مقدس بر پیشانی کلیسایی در میدان کارل را فرا گرفته است. دختر بعد از آنکه چند تکه چوب دیگر در آتش میانداخت میآمد و کنار من دراز میکشید و رو به من برمیگرداند و به نیمرخم چشم میدوخت و با نوک انگشت طرح بینی و دهانم را دنبال میکرد. هیچوقت همدیگر را نمیبوسیدیم. همه چیز را با دستهایمان به هم میگفتیم، بعد همآنطور دراز کشیده در بستر، به زبانهها و انعکاس آتش در بخاری کهنه، نگاه میکردیم و به حلقههای نور که از جاندادن چوبها بر میخاست. هیچچیز نمیخواستیم جز این که تا ابد به همین صورت به زندگی ادامه بدهیم، انگار که قبلاً همه چیز را به هم گفته باشیم. انگار که توأمان به دنیا آمدهایم و هرگز از هم جدا نشدهایم.""نه! نه در آسمانها نشانی از رأفت و عطوفت وجود دارد، نه در زندگی بالای سر و نه زیر پای ما و نه در درون من. صبح به خیر، آقای گوگن"
خوبم ..این روزها را با این فکر می گذرانم که خوبم . لااقل بهتر از چند ماه پیش زندگی می کنم ، دانشگاه می روم کار می کنم ، کتاب می خوانم ،کلاسهای دکتر دینانی و دولت آبادی حضور دارم ..کمتر گریه ام می گیرد . بغض ؟ به ندرت ، خیلی خیلی کمتر از قبل میاید. کمتر از کوره در می روم .امید کوچک نوپایی دارم برای اینکه همه چیز بهتر شود . همه چیز من ، من ، به تنهایی تازگی ها بیشتر می توانم موسیقی بشنوم .. این روزها لغت می خوانم بی اشک . موقع خواندن و حفظ کردن ، دلتنگ کسی نیستم . اصلاً انگار بعد از ماه ها ، دلم از قید رها شده . از قید و بند دوست داشتن کسی که همیشه خدا دور بوده از من حتی زمان حضورش در نزدیکی ام و من همیشه او را می نوشتم در نوشته های ام. اینقدر دور بوده از مکان من که ندیده ام از روحم هم دور است ، نفهمیده ام یعنی تا موعد وداع و پرداخت خونبهای سنگین عمر رفته ناف مرا با رابطه های راه دور زده اند انگار و همیشه ، هر عقوبتی که دیده ام از همین بر آمده ، از همین سرنوشت محتوم که نشد ، هیچوقت نشد آدمی که خواسته بودم ، در کنارم باشد و همسایه ام باشد تا اگر آدم من نیست ، زودتر بدانم ، زودتر بفهمم . زودتر از چه ؟ لااقل زودتر از وقتی که بریدن اینقدر دردناک نباشد ، که ریشه های ام اینقدر توی خاک آن آدم نرسته نباشند ، ستبر نشده باشند که برای بریدنشان همه توانم و نفسم برود!تا پشت پرچین دیدارهای آن دیوار پنهانی اشک نریزم خنده های اش در دلدادگی با دیگری برسرم آوار نشود .شک دارم که لمس کند و حس کند عمق آن رنج را ، شک دارم ...آری هر کسی شاهد رنجی است . هر کسی به تلخی و در تنهایی گریسته . هر کسی وا خورده ، بدی دیده یا بد کرده و بار عذابش را یک جوری حمل کرده بالاخره . اما این آخری ، این ضربه آخری عجیب ناجوانمردانه بود . عجیب بی هوا بود . عجیب ناغافل بود . من آمادگی اش را نداشتم . من برایش آماده نبودم و شاید این ایراد بزرگی بود . مجهز نبودم و زیر پای ام خالی شد . اول که حتی باورم نمی شد . خرده خرده امید جمع می کردم . تصور می کردم . دعا می کردم برای آن چیزی که از بن غلط و بیمار بود و اصلاً حال خودم را درک نمی کنم که چرا و به چه دستاویزی چنگ می زدم به داشتن آنچه که ای کاش از روز اول نمی داشتم اش . خود آن روزهای ام را نمی فهمم . من که یک زمانی آنقدر غرور داشتم که حال دیگران را به هم می زد ؛ نمی فهمم چه ام شده بود که تا مرز از دست دادن کرامت انسانی ام هم رفتم . آن هم با چه بهای سنگین و با چه دستاورد اندک . عاشقی بوده یعنی ؟ عاشقی که می گفتند زیباترین هدیه است به انسان ! شاید که عاشقی نبوده اصلاً . اما چه بوده پس ؟
این روزها ، زندگی م را می کنم . هر چند که زخمهای ام تازه ا ند هنوز اما به خون نمی نشینند مثل آن روزهای قبل...این روزها بیشتر می خندم . و این روزها کسی را نمی خواهم . یعنی کسی را نمی خواهم که داشته باشم یا دوست داشته باشم یا باشد و مرا دوست بدارد . فعل دوست گرفتن و دوست ماندن را نمی خواهم و این نخواستن نه از سر دلسردی است نه از سر لجاجت نه عداوت با خود و نه کینه از دیگری . این نخواستن ، یک جور آسودگی بی دغدغه عزیزی است که گاهی نگران اش می شوم نکند از دستم برود..نکند کمرنگ شود و باز پای ام گیر کند به حضور کسی . دلم می خواهد راحت باشد . راحت از کنار آدمها بگذرد و لنگر نیندازد در یک جایی که هیچکس حتی خدا نتواند ضامن بودنش شود . دلم می خواهد دیگر نلرزد ، سختش نشود ، به گریه نیفتد . حفره ای تویش باز شده که خودش دوست تر می دارد با چیزی پر نشود و توی این راحتی و بی خبری و سادگی ، فقط برود و بچرخد و ببیند و بخواند و یاد بگیرد ... که زندگی کند با خودش . بدون سایه حضور کسی . این روزها باید بلد باشی یا دست کم تلاش کنی یاد بگیری به هر قیمت برنده شوی و کار دل تا جایی که من می دانستم ، از این مقوله جداست . دلی که نمی تواند حساب کتاب کند ، نیاز به فرصتی اینچنین دارد . که اگر بالاخره هوا برای تنفس و مجال برای نفس داشت ، دستش را به خودش بگیرد و برخیزد و به کار خود برسد . خوب یا بد ، توی خانه خودش بماند ، نه توی زمین بازی دیگری ، بازیچه دیگری..
خوبم ..نه دچارم نه آلود ... دقیق تر اینکه بی چشمداشت خاصی از مواعید و مواهب، توی خیابانها راه می روم و به آدمها نگاه می کنم . شاید به وضوح اولین بار است که جای شانه های کسی کنارم خالی نیست . اولین بار است که زیستن در یک خانه بی عشق و بی صدا نه مرا می ترساند نه به گریه می اندازد . دلم به حال خودم نمی سوزد . دل م به حال هیچکسی نمی سوزد . و خیلی ساده : خوبم . با خودم و با آدمها و کوچه ها و درختهای توت کنار خیابان که آبدارتر می شوند و آفتابی که هر روز گرمتر میشود . منتظر نیستم که کسی مرا ببیند و به خاطر بیاورد یا اینکه ببیند و بخواهد که بشناسد . منتظر نیستم که کسی را ببینم و به خاطر بیاورم یا ببینم و بخواهم که بشناسم . خاطره ها را نه که به عمد اما خیلی خزنده و مدام دارم از یاد می برم . دارد کم کم یادم می رود که چه شوقی داشتم برای عشق ورزی .برای دیدارش ...دارد کم کم آن دل زدن ها و آن دل ریختن ها یادم می رود . طعمش ، حسش ، عمقش ، دردش ، لذتش... .
اینها را شاید کسی بشنود و بگوید چه دلش پیر شده ... اما به عکس . دلم پیر نیست . فقط تنهایی اش را یک جور خو نکردنی دوست دارد . این خو نکردن که می گویم یعنی از سر عادت نیست و عادت پذیر هم نیست . از سر ترس یا جبر هم نیست . اصلاً یک بی نیازی و رخوت خاصی دارد که حتی نمی دانم سرمنشاءش از کجاست ؟ اما هست، واضح هم هست ، سمج هم هست ... دلم پیر نیست . هنوز تند می زند وقتی یک آهنگ عجیب می شنود . هنوز ضعف می رود وقتی یک کودک مو فرفری می بیند . هنوز با دیدن ات خود را به در و دیوار می کوبد اما کسی را هم کنار خودش نمی خواهد ، نمی خواند . امروز پای حرفهای دوست ، شنیدم که دیگر دلش می خواهد زن باشد ، مادر باشد ، فرزندی از آن خود داشته باشد . من این سوی تلفن ، بیصدا لبخند می زدم به این شوق سپید زیبایش که هر چه هم امروز با یک غم گنگ همراه باشد، فردا زندگی می زاید و حیات می بخشد و عشق تقدیم می کند . توی دل خودم را هم همان لحظه نگاه کردم . نه مادرانه بود ، نه می توانست باشد . خواب کسی را نمی دید . به بود و بایستن و لزوم نفسی جدید توی این دنیا فکر نمی کرد . دلم ، کودکی بود که فقط می خواست زندگی کند . دلم ، کودکی است که فقط می خواهد زندگی کند
هنگام که از صحبتِ چون خودی به ستوه میآیی از تنها میگریزی تا تنهایی پیشه کنی و چون خلوت خاموش خویش را هم تاب نیاوردی برمیخیزی و پلکهای پنجره را باز میکنی کبوتر نگاهت را پَر میدهی و از قاب پنجره گلدستههای مسجد را میبینی که قامت بلند اذانند و خستگی نگاهت رابر شانه مینشانند.از خاکت برمیکشند و به افلاکت میبرند تا در هوای ناز و نیاز به نمازی دیگر قامت ببندی و غنچههای تنگ دلت را در زلال روح بخندی تا آنسان که فرشتگان به سجده تو نشستند تو نیز خدای فرشتگان را به نماز برخیزی که
نماز؛قیام درخت است، در برابر بهار
تکبیرهالاحرام برگ است، در مقدم نسیم
رکوع بید است، در مقابل خورشید
سجده تاک است، بر چشمهساری پاک
زمزمه متبرک عاشق است، در آستان معشوق
و گردش ستارههای نیاز است، در منظومه راز.
آری نماز؛
حیرت نگاه سهره به طاووس
سلام ساده قطره به اقیانوس
تجلّی همه لحظههای شیدایی ست
که تا همیشه برای من و تو مأنوس ست
و اینجاست که دستهای هنرمند در سپیده کاغذ
به اقامه نمازی دیگر قامت میبندد و قلم در قنوت عشق میخندد.
تا او هست چنین باد.
لا اِله الاّ اَنتَ سُبحانَکَ اِنّی کُنتُ مِنَ الظّالِمین
سیدنی شیف، یکی از دوستان پروست -که ترتیب ملاقاتی بین او و جویس را داد- در تابستانی برای او نوشت که همراه همسرش ویولت، تعطیلات را در ساحلی در انگلستان به سر می برد، هوا کاملاً آفتابی است، اما ویولت گروهی از دوستان پر سر و صدای جوانش را دعوت کرده که میهمانش باشند، و او از اینکه جوانان امروزه تا این حد سطحی هستند دچار افسردگی شده است.
برای پروست، مچاله در بسترش در پاریس، درک این که کسی از گذراندن تعطیلاتی در کنار دریا، به همراه گروهی جوان، که تنها گناهشان نخواندن دکارت بود ناراضی باشد، دشوار بود.
پروست در شانزده سال آخر زندگی اش پیوسته وضعیت عادی خود را چنین شرح می داد: "شش روز از هفت روز هفته معلق میان کافئین، آسپرین، آسم، سینه درد و رویهم رفته میان مرگ و زندگی به سر می برم."
او در جواب نامۀ سیدنی شف، که از گذرندان تعطیلاتش با «جوانانی که به حد کافی هوشمند نیستند» نا خشنود بود، نوشت:
"من کارهای روشنفکرانه ام را در ذهنم انجام می دهم، و زمانی که با دیگران وقت می گذرانم برایم فرقی ندارد که هوشمند باشند یا نه، همان اندازه که مهربان و صمیمی و ... باشند برایم کافی است." *
* به نقل از کتاب " پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند" ، اثر آلن دو باتن ، ترجمۀ گلی امامی
_ خانه ی خدا و خانه ی ابا عبدالله به تاریخ های ذکر شده
_ همت عالی صنایع دستی در خرید کارهای ام به نیت آغازین ام، "محک"
حکمت خدا شاید همین باشد راضی ام به رضای اش